تبليغاتX
جند الله در ایران و حوثی ها در عربستان
جهانی فکر کنیم ایرانی زندگی کنیم - بیایید با هم فرهنگ جدید برای ایرانی ها تدوین کنیم

شخصا مسكن را ارزان مي كنند!
رئيس جمهور اعلام كرد كه "شخصا" در مورد مساله گراني مسكن وارد مي شود

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 19:25 | لینک  | 

ديوانه بگويد عاقلان بشنوند

 

         مشكلات آموزش و پرورش ، چه آن دسته از مشكلات كه خود وزارتخانه با آن مواجه است از قبيل نداشتن فضاي آموزشي كافي ، نبود امكانات آموزشي مورد نياز ، مشكلات مربوط به عدم داشتن بودجة كافي براي تأمين كادر آموزشي و . . .  .  وچه مشكلاتي كه مردم با مسائل آموزش فرزندان خود در مقاطع مختلف دارند ، بركسي پوشيده نيست ، در اين باره آنقدر سخنراني و قلمفرسائي شده كه خود را نيازمند تكرار آنها نمي بينم ؛ با وجود اين ، صرفاً بعنوان فتح الباب مطلب مورد بحث امروز ، فهرست وار به آنها اشاره مي كنم تا بعد نوبت به مطرح كردن راه حل پيشنهادي براي اين معضلات برسد كه از ديد صاحبنظران بگذرد :

1-    وزارت آموزش و پرورش در طول تاريخ از كمبود فضاي آموزشي ناليده و مي نالد و عليرغم    بودجه هاي هنگفتي كه همه ساله براي اين كار اختصاص مي يابد و كمكهاي مردمي كه شده و مي شود (خيران مدرسه ساز . . . .  )  ولوايح گوناگوني كه براي حل اين معضل تصويب شده و مي شود ( از قبيل ممنوعيت صدور احكام تخليه براي بناهاي استيجاري كه براي آموزش اختصاص دارد . . . . ) متأسفانه اين مشكل حد أقل در شهرها و بخصوص در كلان شهرها همچنان لاينحل مانده و پيوسته بجاي كاهش رو به افزايش است .

2-    كادر آموزشي وزارتخانه هميشه از وضع معيشتي خود ناليده و مي نالد و تمام معلمين در تمام مقاطع تحصيلي دريافتي خود را در مقايسه با ديگر كاركنان دولت بسيار ناچيز مي دانند .

3-    همه ساله بخشنامه هاي متعددي از طرف مسؤولان آموزش و پرورش صادر مي شود مبني بر اينكه مدارس حق دريافت هيچگونه وجهي براي ثبت نام ندارند ولي در عمل كوچكترين توجهي به اين بخشنامه ها نمي شود و اين موضوع براي مردم جا افتاده است كه اگر سركيسه را شل نكني يا اينكه كاره اي نباشي كه از وجودت بيش از پول بتوان استفاده كرد، جائي براي فرزندت در اين مدرسه نيست . بهانه ها هم براي رد كردن اين گونه ارباب رجوِعِ بي بو و خاصيت كم نيست : منزلتان دو كوچه آن طرفتر محدودة ما قرار دارد و براي آمدن به اينجا بايد گذرنامه و ويزاي معتبر داشته باشيد . . . معدل بچه تان كمتر از حد نصابي است كه ما براي مدرسه خود تعيين كرده ايم . . . اصلاً از تمام اينها بگذريم، ريخت و قيافة فرزند شما به بچه هاي ما در اين مدرسه نمي خورد . . . . بفرمائيد برويد اسم بچه تان را در جاي ديگر بنويسيد . . . كجا بروم ؟ ما چه مي دانيم برو از وزير آموزش و پرورش بپرس . . .

           عرض كردم اين مشكلات اينقدر فراوان و غير قابل شمارش است كه سخن در بارة‌ آنها مرز و محدوده ندارد با وجود اين خوشبختانه همة مردم با آنها آشنا هستند و نيازي به اطالة كلام در اين باره نيست .  ما هم در اين مورد اصلاً قصد موضع گيري نداريم چون هم مشكلات مردم را درك مي كنيم و به آنها حق مي دهيم و هم مشكلات مسؤولان را . لذا براي اشاره به آنها به همين مختصر بسنده مي كنم و به پيشنهاد خود براي حل اين معضل مي پردازم . فقط قبل از پرداختن به اصل مطلب چند سؤال دارم :

1-    آيا تا كنون به بودجة وزارت آموزش و پرورش توجه كرده ايد ؟ چند درصد اين بودجه براي مقاصد آموزشي كه وظيفة اصلي وزارتخانه است به كار مي رود و چند درصد آن صرف امور اداري مي شود ؟ بعبارت ديگر براي آموزش هر دانش آموز ايراني أعم از شهري و روستائي درسال چقدر مي پردازيم ؟

2-    بديهي است اولين پاسخ شما به اين سؤال اين خواهد بود كه اين هزينه براي جاهاي مختلف فرق مي كند . مثلاٌ در روستا ها كه معمولاً هزينة اماكن آموزشي بسيار ارزانتر است و تقريباً صفر است و بسياري از خدمات به ياري مردم انجام مي گيرد مسلماً وزارتخانه بودجة بسيار كمتري به اين مدارس ( نسبت به مدارس كلان شهرها ) اختصاص مي دهد . (در اين مورد بخصوص توجه كساني را جلب مي كنم كه وقتي موضوع پرداخت سوبسيد براي بنزين مطرح مي شود قيامت بپا مي كنند و شعار لزوم توزيع يكسان ثروت را بين تمام افراد مملكت سر مي دهند كه بنوبة خود سخن حق و ستودني است و ما هم آنرا تأييد مي كنيم بشرطي كه اين مقوله براي آموزش فرزندان اين مملكت هم تكرار شود زيرا معتقديم كه ارزش تحصيل علم ازارزش سهمية بنزين كمتر نيست ).

3-    آيا بهتر نيست حالا كه داريم چهارنعل به سوي خصوصي سازي مي تازيم  ؛ همانطور كه صنايع ، بانكها و خدمات را به بخش خصوصي واگذار مي كنيم ، آموزش و پرورش را نيز به اين بخش بسپاريم و براي هميشه خود را از مشكلات آموزشي برهانيم ؟

چگونه ؟

1-   تمام معلمين را در همة سطوح بازنشسته يا باز خريد كنيم .

2-   به هر معلم نسبت به تحصيلات ، تجربة كاري و ضوابطي كه كارشناسان امر معيّن مي كنند گواهينامه بدهيم . درجه يك در جه دو درجه سه . . . . يا هر اسم و رسمي كه مي خواهيد به اين درجات بدهيد . فوق تخصص ، متخصص ، كارشناس ، كاردان وغيره . . .

3-   بدين ترتيب از هزينة سنگين حقوق و مزاياي كادر آموزشي و همراه و همزمان با آن حقوق و مزاياي خيل عظيمي از ديگر مستخدمين وزارت آموزش و پروش از قبيل مديران و معاونان ، دفترداران و پيشخدمتان مدارس و همچنين تمام پرسنل امور اداري و مالي وزارتخانه كه در اين رابطه مشغول خدمت هستند و در نظام جديد نيازي به آنها نخواهيم داشت و آنانرا همراه معلمين باز خريد يا بازنشسته خواهيم كرد ؛ آسوده مي شويم .

4-   وزارت آموزش و پرورش طبق ضوابط خاص علمي ، اخلاقي وحتي مالي و بومي و هر نوع ضوابطتي كه كارشناسان تعيين مي كنند و به تصويب مجلس مي رسد براي افراد واجد شرايط از بخش خصوصي جواز تأسيس مدرسه صادر مي كند (نه اينكه در احتكار مديران آموزش پرورش بماند بلكه به افراد لايق).

5-   مجلس همه ساله هنگام بحث در بارة بودجه بنا به پيشنهاد وزارت آموزش و پرورش مبلغي را بعنوان سرانة حق آموزش براي هر يك از افراد واجد شرايط تحصيل در سرتاسر مملكت و بطور يكسان (تكرار مي كنم بطور يكسان يعني براي دانش آموز شمال شهر تهران و دانش آموز روستاهاي دور افتاده بايد اين مبلغ يكسان باشد تا همه از ثروت مملكت خود بطور يكسان بهره ببرند ) تعيين و اعلام ميدارد . و كل اين مبلغ را در بودجة وزارت آموزش و پرورش منظور وبه تصويب مي رساند .

6-    به كليه صاحبان مدارس ( كه همه از بخش خصوصي خواهند بود ) اعلام مي شود دولت متعهد مي گردد هزينة تحصيلي را در قبال ارائة ‌ليست ثبت نام و به ازاي هر تعداد دانش آموزي كه آموزشگاه موفق به جذب آنها شده سالانه فلان مبلغ (منظور همان مصوبة‌ مجلس ) مثلاً براي هر دانش آموز دو ميليون تومان در سال به آنها پرداخت خواهد كرد و در مقابل تمام هزينه هاي آموزشگاه بعهدة صاحب يا صاحبان آن آموزشگاه خواهد بود .

7-   يكي از شرايط الزامي براي تمام مدارس كشور و در همة سطوح بهره گيري از معلمين داراي جواز تعليم كه قبلاً پروانة آموزش از وزارت آموزش و پرورش أخذ كرده اند خواهد بود و فرستادن معلم بدون جواز مجازات شديدي خواهد داشت كه حد أقل محروميت از دريافت شهريه و در صورت تكرار لغو جواز خواهد بود . همانطور كه براي حرفه هاي ديگر از جمله پزشكي ، وكالت وحتي رانندگي اين امر اجرا مي شود .

8-   بدين ترتيب صاحبان مدارس ناگزير به استخدام همان معلماني كه ما آنها را بازنشسته يا باز خريد كرده ايم و يا فارغ التحصيلان واجد شرايط جديد كه موفق به أخذ گواهينامة مربيگري (يا هر اسمي كه مي خواهيد روي آن بگذاريد) مي گردند ، خواهند بود و اين نگراني كه ( اگر همة معلمان كشور را بازنشسته كنيم خيل عظيمي از بيكاران خواهيم داشت ) بكلي از بين مي رود چون بازار تقاضا براي استخدام معلم پيوسته در حال افزايش خواهد بود . اولاً بدليل افزايش سالانة دانش آموزان (رشد جمعيت ) و ثانياً بدليل اينكه بخش خصوصي كه در حال رقابت تنگاتنگ براي جذب دانش آموز خواهد بود ( چون دريافتي هر آموزشگاه به نسبت تعداد دانش آموزان آنست ) براي جلب نظر اولياي دانش آموزان ناگزير خواهد بود از معلمان بيشتر و بهتر بهره بگيرد.

9-   براي كارهاي ديگر مدارس از قبيل مديريت ، معاونت ، دفترداري و غيره نيز صاحبان مدارس را ملزم خواهيم كرد از وجود كساني كه در اين زمينه ها داراي سوابق كاري بود و مجوز أخذ كرده اند بهره بگيرند و البته همه سال مي توان براي افراد جديد كه علاقمند به خدمت در اين بخش هستند آزمونهائي برقرار كرد و به واجدين شرايط مجوز اشتغال داد .

10-     بازرسان وزارت آموزش و پرورش موظف به بازديد مستمر و اعلام نشدة مراكز آموزشي خواهند بود و انطباق عملكرد آنها را با مقررات و ضوابط تعيين شده مورد مداقه قرار داده و گزارش خواهند داد .

11-    صاحبان مدارس مي توانند در صورت ارائة خدمات بهتر و بيشتر علاوه بر شهرية وزارت آموزش و پرورش از اولياي دانش آموزان هر مبلغي را كه بخواهند تقاضا كنند و دولت در اين مورد دخالتي نخواهد كرد زيرا اين يك رابطة دوگانه فيمابين اوليا و صاحبان مدارس است و از آنجا كه خانواده ها حق ثبت نام فرزند خود را بدون هيچگونه قيد وشرطي در هر آموزشگاه كه بخواهند دارا خواهند بود ، مسلماً پول خود را به جائي مي دهند كه خدمت بيشتري به آنها ارائه مي دهد . كما اينكه ممكن است بعضي از آموزشگاه داران نه فقط مبلغ اضافي بر پرداختي دولت از اوليا نكنند بلكه بدليل پايين بودن هزينه هاي مستمرشان ودر نتيجه افزايش سودشان (بخصوص در روستاها و شهرهاي كوچك قطعاً اين موضوع پيش خواهد آمد) پيشنهاد ارائة خدمات ديگر را از قبيل تأمين كتاب ، نوشت افزار و حتي لباس و يك يا دو وعده غذا را هم به دانش آموزان بدهند .  و به اين ترتيب يك خانوادة قاعدتاً كم درآمد روستائي براي تحصيل فرزندان خود نه فقط متحمل هزينه اي نخواهد شد بلكه بخش عمده اي از هزينه هاي جاري آن (بوسيلة مدرسه و از طريق خدمت رساني به فرزندان ) پرداخت خواهد شد و دليل اصرار ما بر اينكه ميزان مقرري براي تعليم هر دانش آموز بايد براي همگان يكسان باشد همينست .

12-    به اين ترتيب باقيمانده از وزارت آموزش و پرورش مجموعة بسيار كوچكي (نسبت به تعداد كاركنان فعلي وزارتخانه اعم از اداري و آموزشي ) از عمدتاً متخصصين خواهد بود كه وظايف آنها بشرح زير است :

1-   نظارت كلي بر آموزشگاههاي كشور.

2-   برآورد و پيشنهاد بودجة سالانه و محاسبة حق آموزشي هر فرد واجب التعليم .

3-   برگزاري آزمونهاي سراسري براي تمام مقاطع تحصيلي بدون دخالت صاحبان آموزشگاهها و صدور گواهينامه براي فارغ التحصيل .

4-   برقراري آزمونهاي سالانه براي علاقه مندان به خدمت در آموزش و پرورش و صدور پروانة اشتغال براي آنان .

5-   صدور پروانة تأسيس آموزشگاه براي متقاضيان با رعايت ضوابط و نياز .

6-    اجراي وظايف ديگري كه برحسب ضرورت مجلس براي آن تعيين و دولت آنرا مكلف به اجراي آنها خواهد كرد .

 

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 17:13 | لینک  | 

 

تق تق چی 5

 

 

چند روزي بود كه ماشين ما خراب بود معمولا هم ابوطياره ما خراب است ، عروسي دعوت بوديم.

 حاج خانم اصرار داشت كه ما با ماشين پدر ايشان به عروسي برويم، من نيز ترس از قرض گرفتن ماشين آنها را داشتم چون آنها ماشين خود را در دوران جواني از كارخانه پژو فرانسه در پاريس تحويل گرفته بودند و با خود تا تهران آورده بودند و برايشان خيلي عزيز است و خاطره ها دارد معمولاً هم به عنوان دكور از آن استفاده ميكنند در پاركينگ خانه پارك است گهگاهي براي اينكه باطري آن خالي نشود آن را روشن ميكنند و بس خلاصه امر از ما انكار از حاج خانم اصرار ما سرمان را كج كرديم رفتيم ماشين را قرض بگيريم.

 با كلي التماس واخطار براي مواظبت از آن.

ماشين را تحويل گرفتم و از پاركينگ آن را خارج كردم. هنوز وارد خيابان اصلي نشده بودم كه از پشت يك درخت افسر راهنمايي رانندگي  جلوي ما سبز شد و دستور ايست داد.

من هم با تمام قدرت پا بر ترمز و كلاژ زدم چون اين ماشين وقتي راه ميرود ترمزش چند كيلومتر آنورتر عمل ميكند.

خلاصه ترمز با فاصله چند سانتيمتر از افسر عمل كرد. باز هم خدا رحم کرد به افسر نخورد. گفتم جناب سروان مشكل چيه ؟چي شده؟

گفت : شماره ماشينت زوج است و امروز پنج شنبه است آمدي بيرون كارت ماشين و گواهينامه را بده.

گفتم جناب سروان الآن عصر پنج شنبه است ما عروسي دعوتيم . بخدا اين ماشين سال بسال هم بيرون نمي آيد و در آلودگي هوا هيچ تاثيري ندارد . شما را به خدا ما را ببخشيد. اصلاً اجازه دهيد من ماشين را همين جا دنده عقب بگيرم ببرم بزارم توي خونه. غلط كرديم ماشين بيرون آورديم. اصلاً من اگر ديگر چه زوج چه فرد ماشين بيرون بياورم. با تاكسي ميريم عروسي.

گفت : بحث نكن دنده عقب بگيري بازهم جريمه ات ميكنم . گفتم : خوب پس اجازه دهيد وارد خيابان اصلي شوم آنجا كه طرح نيست.

گفت : ماشينت رو كه روشن كردي كافيه بايد جريمه بشي.

گفتم اصلا اجازه بده همین بغل پارکش کنم آخر شب میام دنبالش . باز هم قبول نکرد.

هرچه ما التماس كرديم فايده اي نداشت كه نداشت آخر سرهم جريمه را برايمان نوشت و گفت چون ظاهراً آدم محتاجي هستي خيلي سنگين جريمه نكردم به عنوان توقف ممنوع جريمه ات كردم.

گفتم : خدا پدر مادرت را بيامرزد كمي به ما تخفيف دادي.

خلاصه با كلي غصه حركت كردم و فكر كردم آخر اين چه عروسي بود كه ما شب جمعه دعوت شديم . بعد به خودم گفتم آخر ما چه گناهي كرديم كه چون ديگران مسبب آلودگي هوا ميباشند ما بايد چوب آن را بخوريم. چون سازمان ترافيك نميتواند مشكل ترافيك تهران را حل كند من كه هرزگاهي به ماشين خود نياز دارم مجبورهستم جريمه شود ولي آنهايي كه واقعاً مسبب آلودگي هوا ميباشند ميدانند چگونه فرار كنند، بعد هم مگر اين طرح چقدر در كاهش آلودگي هوا موثر بوده كه اينقدر كشش ميدهند از اول صبح تا آخر وقت بيش از يكسال است كه اجرا مي شود و مردم را در فشار قرار ميدهند. اگر نتيجه اي داشت چرا اعلام نمي كنند ما هم توجيه شويم غير از اينكه برخي آقايان براي اينكه به خود زحمت برنامه ريزي شهري ندهند (يا شايد نمي توانند ) تا مشكل را حل كنند به اين راهكار متوسل مي شوند تا مساله را بدوش مردم نگون بخت مثل من بياندازند و بعد هم تازه چون محتاج هستيم به ما تخفيف بدهند و ما نيز خوشحال باشيم مثلاٌ بجاي فلان مبلغ كمتر جريمه شديم. بعد دوباره به فكر افتادم خوب من شنبه بروم اين جريمه را پرداخت كنم تا مصيبت هاي ديگر بر سر ما نيايد اما وقتي قبض را نگاه كردم ديدم مرا آنچنان جريمه اي كرده اند كه چند روز حقوقم را بايد بابت آن بگذارم . گفتم ظاهراً آن افسر قيافه شناس يز بود چون فهميد كه من محتاجم منو جریمه اصلی نکرد باز هم خدا رحم كرد جريمه اصلي نشدم...

 

 

 

 

پينوشت : منتشر شده در نشریه صفر و یک

 

 

 

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 17:14 | لینک  | 

 

من و رئيس

 

- وقتي من يك كاري را دير تمام مي كنم، من كند ھستم.


                                  وقتي رئيسم كار را طول دھد، او دقيق و كامل است.


- وقتي من كاري را انجام ندھم، من تنبل ھستم.


                                 وقتي رئيسم كاري را انجام ندھد، او مشغول است.


- وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.
                                        

                               وقتي رئيسم اين كار را بكند، او ابتكار عمل بخرج داده است.


- وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
                                     

                               وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او ھمكاري مي كند.


- وقتي من اشتباھي كنم، من نادان ھستم.
                                      

                              وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.


- وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن ھستم.


                             وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.


- وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من ھميشه مريض ھستم.


                           وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.


- وقتي من مرخصي بخواھم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.


                          وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است.


- وقتي من كار خوبي انجام مي دھم، رئيسم ھرگز به خاطر نمي آورد.


  

   وقتي من كار اشتباھي انجام دھم، رئيسم ھرگز فراموش نمي كند.

 

 

 

 

 

پينوشت  : منتشر شده در نشريه صفر و يك

 

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 19:17 | لینک  | 

طق طق چي ۳

 

باجناق ما يك پسر خيلي خوب بنام آقا رضا دارد . آقا رضا هميشه در فاميل به سربزيري ايمان  ورزش كاري - درس خواني و... معروف بود. حدود چند سال پيش بحث خدمت مقدس سربازي آقا رضا مطرح بود. و محمد آقا (باجناق ما) در به در دنبال اين بود كه به طرفندي معافي خدمت براي آقا رضا جور كند برخي به او گفتند كه ميتواند سربازي را بخرد (آنموقع بحث خريد خدمت خيلي داغ بود) اما محمد آقا آهي در بساط نداشت تا بتواند هزينه خريد سربازي را براي فرزند خود جور كند. حتي به فكر اين افتاد كه حاج خانم را طلاق دهد و سرپرستي او را به عهده آقا رضا بگذارد و بعد از گرفتن معافي دوباره حاج خانم را عقد كند اما حاج خانم تضمين هايي را از او خواست كه محمد آقا از خير طلاق دادن حاج خانم گذشت و ترسيده بود كه بعد ها براي عقد مجدد همسر خود مجبور شود هم وزن او طلا مهر كند و نظر به اينكه خواهر خانم ما يعني منظور همان حاج خانم استعداد جذب چربي خوبي دارد هيچ بعيد نبود بعد از طلاق بتواند وزن خود را به چند طن افزايش دهد ! محمد آقا به فكر اين افتاد تا شناسنامه خود را تغيير دهد و سن خود را بالاي شصت و پنج سال ببرد كه موفق به اين امر نيز نشد. هزار درد و مرض  نيز به آقا رضا چسباندند تا بلكه به عنوان مريضي بتوانند براي او معافي بگيرند كه اين هم نشد . خلاصه من رفتم با او صحبت كردم و گفتم  اين كارا چيه ميكني اگه آقا رضاي شما تا حالا رفته بود خدمت كه كار خدمت او تمام شده بود. محمد آقا گفت آخه تو كه نميدوني مشكل چيه من از خدامه رضا بره خدمت ولي ميترسم زندگی اش بهم بخورد. گفتم چرا ما كه همه رفتيم خدمت، تازه آن وقتي كه ما خدمت كرديم جنگ بود الان كه خبري نيست. محمد آقا گفت آخه مشكل همينه تو ميدوني كه همان خدمتي كه ما كرديم و جبهه اي روهم كه رفتيم حتي تامين اجتماعي قبول ندارد و ميگويند ما اگر هم بپذيريم هزينه بيمه خودتان را بايد خودتان پرداخت كنيد تا در سوابقتان حساب شود . گفتم  مگه ميشه؟ گفت بله كه ميشه الان كه شده من خودم رفتم براي سوابق خود چنين چيزي را مطرح كردم و گفتم من در دوراني خدمت كردم كه جنگ بود و رفتم براي آبرو و حيثيت اين مملكت جنگيدم شما مي فرماييد آن دوره حساب نيست. گفتند بله ما تازه لطف ميكنيم كه اين دوره را از شما مي پذيريم. بعداً آقا رضاي ما الآنه در اوج فعاليت خود است ديپلم خود را گرفته كار ميكنه كار خوبي هم داره تصميم داره پولش را جمع كنه هم ادامه تحصيل بده و هم ازدواج كنه خلاصه من ميترسم اين پسر بره خدمت كل زندگی اش بهم بخوره. ضمناً در خدمت ممكن است با بچه هاي ناجوري هم آشنا بشه كه از نظر اخلاقي و ... نيز مشكل پيدا كنه. گفتم بابا دست بردار براي اينكه بچه خود را به خدمت نفرستي اين حرف ها را ميزني . گفت به والله قسم كه شنيده ام اينطوره . گفتم نه همچين خبر هايي نيست. خلاصه بعد از كلي حرف و حديث از خانه آنها آمدم و فرداي آن روز شك برم داشت كه واقعاً يعني دو سال و اندي خدمت ما (حالا دوره خدمت بسيجمان به كنار)  به عنوان سرباز در سوابق كاري ما حساب نمي شود رفتم بيمه و سوال كردم و ديدم واقعاً محمد آقا درست مي گفت كلي بايد پول بدهيم تا خدمت سربازي ما به عنوان سابقه بحساب آيد. آنقدر ناراحت شدم كه تا دو سه هفته افسردگي گرفته بودم و افسوس پسر خاله ام را مي خوردم در بهبهه جنگ با پوزخند ما را مسخره ميكرد و بعداً به كانادا فرار كرد و پناهنده شد تا به خدمت سربازي نرود بعد از چند سال هم پاسپورت كانادايي گرفت و سابقه كارش آنجا نيز برايش حساب شد به ايران  آمد و پول خريد خدمت خود و جريمه فراري بودنش را كه به دلار برايش چيزي نميشد پرداخت و الان براي خود برو بيايي به ايران و كشورهاي ديگر دارد و ما كه خالصا و مخلصا رفتيم براي دفاع از شرف و عزت مملكت خود جنگيديم مجبوريم بازهم پوزخند او را تحمل كنيم.  خلاصه آقا رضا مجبور شد به خدمت برود و من ديگر او را نديدم تا اينكه هفته گذشته در خيابان رد ميشدم ديدم جواني لاغر مردني، سياه سوخته، سيگار دستش بود و بساط فروش لباس هاي خارجي (فكر ميكنم چيني  يا پاكستاني) بپا كرده بود با من سلام عليك كرد او را نشناختم ولي وقتي دقت كردم ديدم همان آقا رضا  است. مقداري به قيافه او خيره شدم ديدم خيلي عوض شده . گفتم رضا جان شما با خودت چكار كردي گفت حاج آقا كاري نكردم من خودم هستم. گفتم آخر قيافه تو خيلي عوض شده . تو كه ورزشكار بودي سيگاري نبودي. گفت حاج آقا دوره زمونه همينه رفتم خدمت همه زندگی من بهم خورد از خدمت برگشته ام كار پيدا نميكنم. ديگر سرم به درس نميرود . سنم بالا رفته و توقع خانواده بيشترشده . هيچ كس كه با اين شرايط به من زن نميده . پدرم هم سنش بالاتر رفته ومقداري هم مريضه توانايي تامين نياز هاي مرا ندارد خودم هم شرمم ميشود دستم را پيش او دراز كنم. بعضي وقت ها دست فروشي ميكنم تا خرج خودم را تامين كنم ولي خوب چون براي ديگران كار ميكنم چيزي عايد من نميشود.گفتم يعني چي گفت خودم كه سرمايه ندارم اگر هم داشته باشم جاهاي خاص دستفروشي سرقفلي داره مثلاً هر كسي  نميتونه بياد اينجا بساط كنه برخي آقايان هستند كه با اخذ سفته و مدارك از ما جنس بصورت امانت به ما مي دهند تا آنجايي كه آنها مي گويند بساط كنيم و آن را بفروشيم آنها با اين كار خود نه ماليات مي دهند نه بيمه نه هزينه اجاره مكان نه عوارض شهرداري نه آب و برق و گاز و تلفن و ... همه دردسر ها مال ما است و سود مال آنها ضمناً هيچ جا هم نامشان نيست. ما نيز بايد صبح تا شب در خيابان ها بساط كنيم و جنس هاي قاچاق آنها را بفروشيم چندرقازي برداريم و اصل سود را به آنها برگردانيم . حرفه اي كه داشتم را فراموش كردم و مجبورم فعلاً همينطور زندگی خود را ادامه دهم تا ببينم خدا چه مي خواهد. گفتم پسر خوب چرا اينقدر نا اميد هستي همه ما خدمت رفتيم . همه ما اين مراحل را گذرانديم اين مسايل نبود. گفت حاج آقا دوره شما با دوره ما فرق ميكنه اوضاع اقتصادي و اجتماعي خيلي فرق ميكنه. ديدم اگر بيشتر بحث كنم به كاسبي او لطمه ميزنم گفتم بعداً به خانه تان مي آيم و مفصل با هم صحبت ميكنيم. همينطور كه به خانه بر ميگشتم به فكر افتادم آقا مصطفا كم كم نزديك خدمتش است نكنه همچين بلايي سرش بيايد. چكار كنم برايش به نحوي معافي جور كنم . سن خودم را بالا ببرم حاج خانم را طلاق دهم دست به دامن پسر خاله بشيم آقا مصطفي را قاچاقي بفرستيم خارج  يا ممكن است قرصي چيزي بتوانم پيدا كنم يكي دو روز آقا مصطفي بخوره حالش بد شه معافي پزشكي بگيره ولي اگر اتفاقي براش پيش آمد چي...

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 8:41 | لینک  | 

 

پيشنهاداتي براي عدم ترشیدگی دوشيزگان محترم

 

1- يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

2- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.

3- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و ازسايه مي رنجم.

4- سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.

5- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.

6- دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد

كه گردن لطيفتون كج مي‌شه.

7- پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.

8- رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!

9- توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.

10- يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و قيافه هاي آنچناني ترسناك و ... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.  

11- در پوشش دقت كنيد، لباس چسبون و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.

12- مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيييييييم.

13- سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره  انواع كلاس هاي فني و حرفه اي را برويد ديپلم هاي رنگ وارنگ  را در جاهاي مختلف منزل آويزان كنيد تا مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...

14- تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد                                      ،
در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.

15- بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.

16- ...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد .

 

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 18:57 | لینک  | 

طق طق چي

 

خيلي خسته بودم .از سر كار آمدم خانه . به عيال سلام كردم و ديدم با سر سنگيني جواب مرا داد . آمدم جلو تر و گفتم : حاج خانم چي شده ما كاري كرديم از ما ناراحتي؟ ؟! گفت: "ميخواستي چكار كني اينهمه سال با نداريت  ساختم ، تو اين خراب شده  (منظور ايشان خانه آبا واجدادي بنده بود ) زندگي كردم ديگه بسه". گفتم : حاج  خانم اينجا چه اشكالي دارد خدا را شكر كن كه حد اقل يك سرپناهي داريم .؟! گفت : تو به اين ميگي سرپناه . چي بگم ؟ اگر ذره اي عرضه داشتي حد اقل اينجا را مي  فروختي يك آپارتمان نوساز در شمال شهر ميخريدي .

گفتم : خانم آخر ما كه اينجا راحت هستيم و خانه خود را داريم حد اقل پامون رو راحت دراز ميكنيم .گفت : نميدانم.من ديگر حاضر نيستم اينجا زندگي كنم .اين خانه خيلي كهنه است و اصلاً براي من قابل سكونت نيست ،همين الآن تا كفش هايت را در نياوردي ميري ميسپري براي فروش وگر نه خود داني ...

گفتم حاج خانم آخه ... گفت آخه بي آخه يا ميسپري برايفروش يا من ميدانم و تو...از آنجا كه اين لحن صحبت والده آقا مصطفي براي من اتمام حجت وخيلي معني دار است و تجربه تلخ مخالفت با صحبت هاي ايشان هنوز از يادم نرفته ، عزم خود را جزم كردم و گفتم جهنم خستگي كار به درك برم بيرون چرخي بزنم ببينم دنيا چه خبره حد اقل وقتي برگردم كه والده آقا مصطفي كمي آرام گرفته باشد و بتوانم راحت لقمه اي شام بخورم بخوابم كه فردا صبح اول وقت بايد بروم سر كار... رفتم پيش آقاي محسني املاكي سر كوچه مان از قديما خيلي با هم سلام وعليك  داريم .گفتم : آقاي محسني تصميم دارم خانه مان را براي فروش بگذارم فكر ميكني كسي ميخره ؟گفت : كليدش را بگذار اينجا سه سوته متري 900 تومان برات ميفروشم . گفتم : متري 900 تومان مطمئني فكر نميكنم اينقدر ها بخرن من آخرين بار شنيده بودم اينجا متري چهارصد پونصد مي ارزید !!! گفت : آقا شما از قيمت ها خبر نداري ملك يه شبه دو برابر شده من املاكي اين محل هستم يا تو.  گفتم : خوب باشد اما ما ساكن منزل هستيم نميتوانم كليد آن را بشما بدهم . كمي تعلل كرد گفت : خوب باشد چون شما هستي مساله اي نيست ولي براي اينكه مساله لوث نشود به هيچ املاكي ديگر نسپري تا روي آن كار كنيم ضمناً سند منزل را بياور ببينيم عيب و ايرادي نداشته باشد. گفتم  : چشم .كمي جلوتر رفتم اصغر آقا دلال محله را ديدم گفت : چه خبر ؟گفتم وال.. تصميم دارم منزلم را بفروشم آقاي محسني ميگويد متري 900 ميخرن نظر شما چيه ؟ گفت : اي بي معرفت به تو گفته متري 900 ميخرن! اخ اخ اخ .چه شانسي آوردي منو تو خيابون ديدي وگرنه سرت كلاه ميرفت .گفتم : چرا؟!!! گفت : آخه مرد مومن از من سوال ميكردي قيمت رو بهت ميگفتم. اينجا حد اقل متري يك و صد مي ارزه . گفتم : جدي ميگي ؟!!!گفت : البته ميخواي همين فردا پس فردا مشتري برات بيارم؟ گفتم  : باشه اصغر جون دستت درد نكنه منو توجيه كردي. خلاصه قدم زدم رفتم بقالي محل گفتم : حالا كه والده آقا مصطفي تصميم نداره به ما شام بده يه شير و كيكي بخوريم از گشنگي نميريم. اكبر آقا بقال گفت : چه خبر ماجرا را براش تعريف كردم گفت عجب اينها آدم هاي بي معرفتي هستند همين توري به تو گفتند يك و صد تو هم پرس و جو نكردي گفتم :چرا ؟!!! گفت : خونه تو حد اقل متري يك و سيصد مي ارزه من خودم برات مشتري دارم . گفتم  : راست ميگي؟!!! گفت: بله كه راست ميگم من كه شغل اصلي ام بقالي نيست تو خريد و فروش ملك هستم كاريت نباشه من برات

 مشتري جور ميكنم . آمدم بيرون به شك افتادم رفتم املاكي آقاي كريمي گفتم : آقاي كريمي ما اين خانه را ميخواهيم بفروشيم مشتري داري گفت : چند؟ ماجرا را تعريف كردم گفت : آخر مرد حسابي توكه اينكاره نيستي چرا با آدم هايي مشورت ميكني كه خانه ات را مفت از چنگت در بيارن . گفتم : چرا؟!!! گفت : آخه خونه تو متري يك و پانصد بيشتر مي ارزه. گفتم : جدي ميگين ؟!!! گفت : البته بيا مشخصات شو بنويس تا خودم مشتري برات جور كنم. گفتم : خدا پدر مادرت را بيامرزه مشخصات را نوشتم . آمدم بيرون فكر كردم به چند املاكي ديگر سر بزنم ببينم اين خانه كلنگي ما چقدر مي ارزه ... خلاصه از اين املاكي به آن املاكي يكي متري پنجاه تومان يكي صد تومان يكي دويست تومان رو ملك ما گذاشتن تا آخر امر ملك ما رسيد به متري دو مليون و خورده اي... برگشتم خانه والده آقا مصطفي گفت كجا بودي گفتم هيچ جا بنا به دستور شما رفتم خانه را براي فروش سپردم چند مليوني هم تو رفت و برگشت رو خونمون كاسبي كردم... خلاصه دو روز بعد مشتري آمد خانه ما . خانه را زير و رو كرد و رفت . ظهر دوباره يك مشتري ديگر آمد باز هم به همين منوال ماجرا ادامه پيدا كرد  و خانه ما به محل عبور و مرور عام و خاص تبديل شد  اگر كسي هم كاري نداشت ميامد چرخي تو خونه ما ميزد يه دست به آب ميرفت بعد خداحافظي ميكردبعضي ها هم خداحافظي نمي كردند سلام هم نمي كردند همينطور بي خبر سرزده مي آمدند اما دريغ از يك تماس براي خريدن خانه ! رفتم به املاكي  آقاي واحدي  كه سپرده بودم سر زدم  . گفتم : چه خبر؟ گفت: "بازار كساد است مردم پول ندارند بخرند بايد قيمت را بياري پايين"  گفتم : يعني چقدر؟ گفت:" از آن دو مليون و صد كه سپردي دويست سيصد تومان كمتر. گفتم : آخر چرا؟ گفت:" چرا نداره اگر ميخواهي بفروشي بازار اينه" . گفتم : باشه... خلاصه آقاي واحدي كه كاري براي ما نكرد رفتم پيش آقاي گودرزي گفتم : گودرزي جان چه خبر ؟ گفت : قيمت ملك شما يك مليون و هشتصد كه گفتم مي ارزه ولي خوب مشتري نيست. اگه ميخواي بفروشي بايد مقداري بياي پايين گفتم يعني چقدر گفت متري صد تومان كمتر بده بره گفتم باشه شما مشتري بيار . چند روزي گذشت و مشتري نيامد رفتم سراغ املاكي هاي ديگر حتي به اكبر آقا هم رو انداختم اصغر آقا كه جاي خود دارد اما دريغ از يك مشتري...!

 خلاصه اين خانه ما ظرف چند روز متري چند مليون بالا رفت و چند مليون پايين آمد تا اينكه مشتري آمد متري يك و صد بخرد . عيال گفت: " مشتري را رو هوا بقاپ" گفتم : بگذار ببينم يك و صد و پنجاه ميخره . خلاصه مشتري خوشش آمده بود راضي شد متري پنجاه تومان بيشتر بخره . تو ذهن خودم فكر كردم اگه اينطوره پس حتما ملك من بيشتر مي ارزه كه حاضره متري پنجاه بالاتر بخره . گفتم : آقا من تصميمم عوض شده ديگر نميخواهم بفروشم . عيال گفت : مرد چي ميگي گفتم تو كاريت نباشه من خودم يه پا املاكي شدم . خلاصه مشتري باز اصرار كرد متري پنجاه بيشتر بخره باز فكر كردم ممكنه ملك من بيشتر بيارزه خلاصه سرتان را درد نياورم هنوز كه هنوزه با مشتري ها كلنجار ميرم يه روز صد تومان ميبرم بالا بعد پنجاه تومان ميارم پايين اما

  

خدا وكيلي نميدانم بفروشم يا نفروشم؛

 

اگه بفروشم نكنه كلاه بره  سرم...

 

 

 

 

پینوشت : درج شده در نشریه صفر و یک

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 10:1 | لینک  | 

 

تجزيه وتحليل در منطق محاسبه مهریه در اعصار مختلف

 

 

عصر شکار: 20 کیلو گوشت دایناسور، 40 کیلو گوشت اژدها.

 

نتیجه: دایناسورها منقرض شدند.

 

عصر کشاورزی: 24دست تبر سنگی، 24 دست تیغه و داس جنگی.

نتیجه: افزایش قتل به دلیل دم دست بودن داس برای خانوم ها.

 

عصر فلز: 70 ورقه مسی، 50 تا خنجر مفرغی و سرگرز آهنی.

 

نتیجه: افزایش شکستگی سر مردان به دلیل تماس با گرز آهنی.

 

عصر بخار: 30 هزارتومان و بخار کردن آب حوض خانه عروس خانوم .

 نتیجه: کمبود آب و جیره بندی شدن آب.

 

عصر صنعت: ۱میلیون پول، ۱۴سکه طلا،۱اتومبیل و هرچی که با ص شروع میشد.

نتیجه: بنا به درخواست آقایان تولید ژیان آغاز شد.

 

عصر کامپیوتر: هم وزن عروس خانم سکه طلا.

 

نتیجه: هرچی عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است.

 

 

نتیجه گیری کلی:

بابا بگو نمیخوایم زن بهت بدیم دیگه... این کارها یعنی چی؟!

آخه عامل اصلی انقراض دایناسور ها =  عروس ها

عامل اصلی کشته شدن مردها= عروس ها

عامل اصلی ناقص شدن مردها =  عروس ها

عامل اصلی کمبود آب در تابستان ها =  عروس ها
عامل اصلی افزایش ماشین های فرسوده در سطح شهر= عروس ها

عامل اصلی افزایش چاقی و افزایش بیماری هاي مردها = عروس ها

......

اما متاسفانه همه مردها عليرغم اينكه ميدانند اين بلاها سر ما قبلي ها آمده باز هم ...ميشند و ...

 

 

                                            منتشر شده در نشريه صفرويك

 

 

پینوشت۱: بابا شوخی بود . جدی نگیرید . اینقدرهام خانوما بد نیستن...

 

پینوشت۲ : ماخذ این مطالب نشریه صفر و یک می باشد.

 

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 18:56 | لینک  | 

 

  طق طق چي

 

          

صبح كه از منزل بيرون مي آمدم عيال التماس دعا داشت كه يادم نرود از همكارانم بخواهم يكنفرلوله كش ماهر به من معرفي كنند وبا وساطت آنها (منظور با پارتي بازي) نزد ايشان بروم و از محضرشان براي تعمير لوله هاي حمام و دستشوئي منزل كه مدتهاست ما را كلافه كرده وقت بگيرم . البته من هم قول دادم كه يادم مي ماند آنهم قول مردانه !!! . . .

 ولي از شما چه پنهان كه از شانس بد  ، نتوانستم به قولم (همان قول مردانه) عمل كنم چون دربين راه ابوطياره ام از كار افتاد و ناگزير شدم هن هن كنان و عرق ريزان در لابه لاي ماشين هائي كه بوق زنان از چپ و راست من مي گذشتند و دشنامهاي ركيك مي دادند ماشين قراضه ام را مثلاٌ كنار بكشم . البته بعضي از رانندگان محترم انصافاٌ بسيار مؤدب بودند و فقط سر بنده داد مي كشيدند كه : " بابا زودتر اين لگنو بردار راه مردم را باز كن "  ولي طفلكيها كار داشتند ، عجله داشتند و نمي توانستند كمكي بكنند . خب چه كار كنند ؟ آنها كه ميكانيك نيستند  ، برقكار نيستند ، تازه ابو طياره من كه يادگار پدر مرحومم است مگر يك درد و دو درد دارد از كجا معلوم كه مثلا چون ماهها است روغنش را عوض نكردم حيووني از بي روغني ضعف كرده...

          ماشين را در گوشه اي گذاشتم و چون خيالم راحت بود هيچ دزد آبرو داري حاضر نمي شود با سرقت اين قراضه ، حيثيت خود را بين همكاران و هم پالكيهايش لكه دار كند آسوده خاطر سركار رفتم .از اولين كسي كه چشمم به او خورد (فكر كنم مش رحيم آبدارچي اداره مان بود ) سراغ مكانيك و باطري ساز را گرفتم و بهمين ترتيب و بدون رعايت سلسله مراتب اداري به هركه مي رسيدم از او سؤال مي كردم ولي راستش را بخواهيد نتيجه نگرفتم . يكي مي گفت من مكانيك خوب سراغ دارم ولي خيلي دندان گرد است و تازه ماشين را بايد بكسل كني يا با جرثقيل پيش او ببري چون او وقت ندارد باتو بيايد . آن يكي مي گفت در همسايگي ما يك باطري ساز هست كه اتفاقا با من هم سلام عليك دارد و مي توانم از او خواهش كنم با ما بيايد ولي حقيقتش از كارش مطمئن نيستم . . .

همين موقع بود كه مش رحيم مرا صدا زد و گفت :

 آقاي رئيس مي فرمايند برويد دفترتان و با متقاضيان كار كه براي شغل نگهباني و رانندگي جهت مصاحبه آمده اند  ، مصاحبه كنيد و به ايشان گزارش بدهيد .

          تازه يادم آمد كه من سركارم و اينجا اداره است . زود تا آقاي رئيس عصباني نشده رفتم . چه جوانان رعنائي با لباسهاي مد روز و آرايش هاي جور واجور ، سيخ سيخي ، سينه كفتري ، ريش چيني ، ريش بُزي ، ريش پرفسري . . .  ليسانس ادبيات ، مهندس كشاورزي ، دكتراي تاريخ ، فوق ليسانس علوم اجتماعي .  . . .

          سؤالاتي را كه مي بايستي از آنها مي كردم نوشته و ماشين شده در اختيارم گذاشته بودند و اتفاقا آقاي رئيس تأكيد فرمودند بنده همان سؤالات را بكنم و پاسخ متقاضيان را بنويسم و خدمتشان ببرم تا ايشان تصميم بگيرند ولي از شما چه پنهان من در عالم خودم بودم . بي اختيار در مغزم بدنبال لوله كش ، مكانيك ، باطري ساز ، نجار . . . . مي گشتم .

می پرسیدم :

لوله كشي بلدي ؟ خير

  مكانيكي بلدي ؟ خير

  باطري سازي بلدي ؟ خير

 پس تو چه بلدي ؟ آقا من مهندس . . . ليسانس . . . 

 برو گمشو گور باباي هرچه مهندسه . . . مرده شور ببرد هرچه ليسانس و فوق ليسانس و تحت ليسانس و دكتر و . . . . برويد گمشيد همه تان مردوديد .

گفتم بد نيست يك گزارش در اين مورد بنويسم شروع كردم نوشتن. در آن نوشتم آخر مملكت چند مدير،مهندس،پزشك،وكيل،ليسانس و فوق ليسانس و دكترا نياز دارد. آخر يعني فقط پشت ميز نشين نياز دارد كسي نبايد كارها را در اين مملكت انجام دهد. آخر كسي فكري به حال اين مساله كند...

گزارشم را پاكنويس كردم و زير آن با خودكار قرمزنوشتم :

رونوشت وزارت محترم كار و امور اجتماعي .

رونوشت وزارت محترم علوم و فن آوري .

رونوشت وزارت محترم آموزش و پرورش .

رونوشت مجلس شوراي اسلامي .

رونوشت سازمان آموزش فني حرفه اي .

براي نهاد رياست جمهوري هم مي خواستم رونوشت بفرستم ولي با خود گفتم آنها با اينهمه مشغله وقت شنيدن اين حرفهاي صدتا يك غاز را ندارند . بعلاوه درخانه اگر كسي هست همان يكي بس است و حتما تقش در مي آيد و همه مي شنوند . نفس راحتي كشيدم . حد اقل دق دلي خودم را درآوردم ...

          راستي  چه مي شد مثل قديما به بچه هاي خودمان كارهاي مورد نياز جامعه امروز خودمان را ياد مي داديم تا حداقل اينهمه گرفتاري نداشته باشيم ، بچه ها از بيكاري رو به اعتياد و كارهاي خلاف نياورند ، اي بابا كار دارد بيخ پيدا مي كند و ما هم داريم مثل از ما بهتران صحبت مي كنيم. تا كار دست خودمان نداديم خدا حافظ

اجازه بدهيد در اين چند دقيقه كه تا رسيدن به خانه باقي مانده هوش و حواس خودم را جمع كنم وببينم براي والدةه آقا مصطفي امروز چه بهانه اي بياورم تا بخاطر انجام ندادن قولي كه دادم وزيرپا گذاشتن قسمهایي كه خوردم بنمايندگي از أئمة أطهار كمرم را نشكند . آخر بهانه خراب شدن ماشين و اين حرفها اينقدر براي ايشان تكراري شده كه اگر راست هم باشد ديگر باورش نمي شود . . .

                                               

 

                                            

به اميد آن روز كه تقش در بيايد

تق تقچي

 

 

 

 

پینوشت : ماخذ این مطالب نشریه صفر و یک می باشد.

 

 

 

نوشته شده توسط عماد آبشناس در ساعت 18:53 | لینک  |